دوباره برگشتم...
نمی دونم که این حاصل یه اتفاق خوبه یا بد؟
اما اینو می دونم که می خوام بنویسم دوباره...
دوباره حتی شده با این صفحه حرف بزنم...
باید بالاخره یه نفر از من با خبر باشه...
من همیشه پنهون شدم بین نوشته هام و نگاه هام و آهنگ هام...
پس می نویسم.
برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 29 مهر 1398 ساعت: 7:26
یا پناهم بده تو این لبریز شدن...
یا خلاصم کن از این خالی شدن...
...
برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 29 مهر 1398 ساعت: 7:26
بعضی آدما رو توی زندگی میخوای که پشتت باشن
پشت به هر معنی... حامی یا رد شدن...
یه سری آدما رو میخوای که همیشه کنارت باشن...
تو خوشی، تو غم... میخوای که باشن، که ببینیشون...
اما...
یه آدم رو همیشه میخوای که تو بغلت باشه...
توی بغل...
...
بگذریم...
برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 29 مهر 1398 ساعت: 7:26
و جا داره به یه چیز دیگه اشاره کنم!
وقتی کسی چیزی رو نخواد، صد سال هم بگذره و تو هر حالتی که باشی، هیچ چیز عوض نمیشه!
اصرار روی هیچ، بخشی از شاکله وجودی منه انگار...!
...
برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 29 مهر 1398 ساعت: 7:26
پاییز اومد! دست من خالی نیست!
صبر من نتیجه داد! گل کردم!
واسه این که تو کنارم باشی...
بیست و چند سال رو تحمل کردم...!
"میر مجتبی بی دوا"
پ.ن: چند ساله که این شعر هنوز عدد پیدا نکرده...
پ.ن2: نکنه بشه سی و چند...
برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 29 مهر 1398 ساعت: 7:26
گاهی وقتا یه آهنگ مو به مو حرف دلت رو میزنه...
و بغضت رو می ترکونه...
"من که عادت دارم دوباره تنهای تنها شم..."
برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 29 مهر 1398 ساعت: 7:26
یادمه اون موقع ها غمگین ترین روزامو داشتم سپری می کردم. . .
خسته ترین روزام رو. . .
اما آروم بودم. . .
امیدوار ترین آدم غمگین بودم. . .
خسته ترین آدم امیدوار بودم. . .
شاید واسه همیناست که هنو تازه ست. . .
که هنوز نفس می کشه. . .
. . .
. . .
پ.ن: . . .
برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 29 مهر 1398 ساعت: 7:26
تو یک آن اتفاق افتاد!
زبونم داره بند میاد...
چقد گیجم! پریشونم!
دلم یکم بغل می خواد...
"میرمجتبی بی دوا"
پ.ن: برای اولین بار توی زندگیم تصادف کردم! خدا خیلی رحم کرد...
پ.ن2: ترس...
برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 29 مهر 1398 ساعت: 7:26
یک ساعته که زل زدم به این صفحه...
نشونگر تایپ داره خاموش و روشن میشه هی...
هی میگه: د بگو دیگه لامصب!
...
آخه چی بگم که "گدایی محبت" نشه...؟
برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 29 مهر 1398 ساعت: 7:26
دوتامون گیر تسکینیم
دوتامون پای هم نمی مونیم...
میخوایم دنیای هم باشیم!
میخوایم! اما نمی تونیم...
"میرمجتبی بی دوا"
پ.ن: "تو حوالی من نیستی..."
برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 29 مهر 1398 ساعت: 7:26